حمد الله مستوفى قزوينى

73

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

1440 به سختى رسيدند اسلاميان * نجُستى كسى آشتى در ميان ز تخمِ اميّه پسر بُد يكى * كه ميلش به سيّد كشيد اندكى زُهَير « 1 » آن سرافراز را بود نام * ز قوم بنى هاشمش بود مام به نام عاتكه « 2 » خواندندى ورا * بُدى عمّهء نامور مصطفى چنين گفت مادر به نامى پُسر : * « يكى راه در حالِ خالان نگر 1445 كه در مكّه با هاشميّان كسى * نيارد سخن گفتن اكنون بسى از اين سخت‌تر ننگى اندر « 3 » جهان * چگونه بود پيش فرّخ مهان كه بو طالبى را كه قومِ قريش * همه بنده بودندى از كمّ و بيش كنون از حكومت نمانده‌ست بهر * نگويند با او سخن اهل شهر برانديش تدبير اين كارِ زشت * كه نفرين بر آن‌كس كه اين خطّ نوشت » 1450 زُهَير آمد و جُست ياور در آن * كه پاره كند خطِّ آن كافران در اين مطعم عدّيش گشت يار * همان پنج تن از مهان كبار به پشتىِّ آن نامور ياوران * سوى خانهء كعبه رفت اندر آن پس از وى يكايك گزين ياوران * برفتند نزديكِ او همگنان وز آن‌رو دگر كافران قريش * به مسجد نشسته به آئين خويش 1455 به پيش ابو جهل آمد زُهَير * برآورد چنگى همى خيره‌خير كه : « تا كى ستم‌نامه‌اى اينچنين * توان داشتن خيره از روى كين ؟ چرا با بنى هاشم نامور * جدائى گزيند كسى سربه‌سر ؟ نخوانيم داد اين‌چنين كار زشت * ببرّيم دست كسى كآن نوشت » شدندش در اين ياوران يارمند * هميدون سخن هريكى بُن فگند 1460 يكى رفت و نامه فُرود آوريد * چو بگشود ، بر وى نوشته نديد كه بُد مورچه خورده كِتبَت تمام * بمانده بر او از خداوند نام چنين گفت هريك كه آن نامه ديد * كه : « اين نامه را خود خدا بردريد » زُهَير آنگهى خواند منصور را * نويسنده مردِ خدا دُور را كه دستش ببرّد از آن كار شوم * بديدند دستش شده ، همچو مُوم

--> ( 1 ) ( ب 1442 ) . زهير بن أبى أميّه . ( 2 ) ( ب 1443 ) . در اصل : عايكه : عاتكه بنت عبد المطّلب ، عمّهء حضرت رسول . ( 3 ) ( ب 1446 ) . در اصل : نيكى اندر .